شبي در گوشه اي تنها
شبي مهتابي و روشن كه از غمها تهي بودم
تو را با شيشه انديشه و شعرم تراشيدم
بتي عشق آفرين گشتي
تنت را در ميان چشمه مهتابها شستم
گرفتي روشني تابنده گشتي دلنشين گشتي
ترا با دست خود در معبد هستي خدا كردم
به معبدها خدايي كن
خدايي كن كه يكتايي
نمي داني اگر روزي ز خود خواهي به تنگ آيد
دل يكتا پرست من
ترا با شيشه سنگين قهرم افكنم بر خاك
كه تا هر كس ترا بيند
بگويد او خدايش را به دست خويش بشكسته
و هر شب
مي نشيند بر سر بشكسته قهرش
كه تا شايد سحر گاهي
بنا سازد خدايش را<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

امروز شیما  اومده بود خونمون عید دیدنی......به یاد گذشته این شعر رو برایش

خوندم اونم مثل همیشه گوشهاش رو گرفت

/ 0 نظر / 4 بازدید