به همين سادگی

چراغ راهنما قرمزبود . پسرک تمشک فروش زیر آفتاب داغ ظهر تابستان به سوی دیگر خیابان <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

میرود سواری مشکی از چراغ قرمز می گذرد.

پسرک می ماند.سواری به او می خورد.پسرک پرتاب می شود.تمشک ها روی زمین می ریزد.سواری لحظه ای آهسته می کند اما بعد می گریزد.صدای پخش ماشین شنیده می شود:

"دیگه خورشید چهره ات رو نمی سوزونه..."

/ 0 نظر / 6 بازدید